خواستم داد شوم گرچه لبم دوخته است..خودم و جدم و جد پدرم سوخته است
خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم..خواستم از همه مرحله ها پرت شوم
کسی ازگوشی مشغول به من می خندید..آخر مرحله شد غول،به من می خندید
یک نفر از وسط کوچه صدا کرد مرا.... بازی مسخره ایی بود، رها کرد مرا
با خودم با همه ،با ترس تو مخلوط شدم...شوت بودم که ب بازی بدی شوت شدم
آنچه نمی رفت فرو من بودم...حافظ این همه اسرار مگو من بودم
از تحمل که گذشتم به تحمل خوردم...دردم این بود که از یار خودی بد خوردم
حرفی از عقل، بد اندیش به یک مست زدند...باختم و آخربازی همگی دست زدند
خسته از بودن تو خسته تر از رفتن تو ... خسته از آنچه که بود و بخدا هیچ نبود
خسته از منظره خسته تهران در دود...
از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم...رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
مرده بودی و کسی در نفس من جان داشت...مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت
کشته ماتم زده در ورطه خون رقصیدم...پشت هر میکرفون از فرط جنون رقصیدم
از گذشت شب تو تا به هنوزم آمد ... مست کردم تا ک نفهمم ک چه به روزم آمد
به خودم زنگ زدم توی شب پاییزی ...دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی
برچسب: خسته ام,خسته,خسته شدم,خسته نباشید,خسته نباشید به انگلیسی,خسته نباشی,خسته دلان,خسته ام من,خسته ام علیزاده,خسته قاسم,
نویسنده: بهنام جعفرینژاد